دیدی چگونه برای ریا و خودپسندی، اعمال خود را تباه کردی؟

با شنیدن این حرف، لرزه بر بدنم افتاد و مجبور شدم که با او همراه شوم، به شرط این که من از او جلوتر حرکت کنم و او از پشت سر مرا راهنمایی کند. زیرا دیدن قیافه او به رایم نوعی عذاب بود.

بدین سان قدم به مسیر چپ نهادم. پس از مدت‌ها راهپیمایی به غار بزرگی رسیدیم. بدون اینکه صورتم را برگردانم به گناه گفتم: چه کنم؟ گفت: می‌بینی که راه دیگری نیست و باید از داخل غار عبور کنیم. وارد غار شدم. اما تاریکی بیش از اندازه آن مرا به وحشت افکند. صدای گناه را شنیدم که می‌گفت: چرا ایستادی؟ این راه بسیارهموار و بی خطر است. با خیالی آسوده به راه خویش ادامه ده.

چند قدمی جلوتر رفتم و باز ایستادم و اطراف را نگریستم. حالا دیگر دهانه ابتدای غار هم پیدا نبود. تاریکی و ظلمت بر همه جا حاکم شد. ترس عجیبی در وجودم رخنه کرده بود. گناه را صدا زدم، اما هیچ جوابی نشنیدم. با وحشت برای مرتبه‌ای دیگر صدایش زدم، اما جز انعکاس صدای خود، هیچ صدایی به گوشم نرسید. وحشت و اضطراب لحظه‌ای راحتم نمی‌نهاد. در اطراف خود چرخی زدم تا شاید راه گریزی بیابم، اما دیگر نه ابتدای دهانه غار را می‌دانستم کجاست نه انتهای آنرا.

بی اختیار نشستم و مبهوتانه سر به گریبان ندامت فرو بردم. غم و اندوه در دلم لبریز شد، و از دوری و فراق دوست با وفا و مهربانم نیک بسیار گرسیتم. هنوز چیزی نگذشته بود که صدای پای عابری مرا به خود آورد. گوش‌هایم را تیز کردم شاید بفهمم صدای پا از کدام سو است. عطر دل نواز نیک قلبم را روشن کرد. و این بار اشک شوق در چشمانم حلقه زد.

آغوش گشودم و با خوشحالی تمام او را در آغوش فشردم و تمام ماجرا را به رایش بازگو کردم، تا مبادا از من رنجیده خاطر گردیده باشد. نیک گفت: من نیز چون تو را در عقب خود نیافتم، از همان راه بازگشتم، به واسطه بوی بدی که در سمت چپ، بر جای مانده بود، از جریان آگاه شدم و در آن مسیر حرکت کردم. اما هر چه گشتم تو را ندیدم.

تا اینکه به نزدیک غار رسیدم. گناه را دیدم که از غار بیرون می‌آمد و چون مرا دید به سرعت دور شد ( سوره هود ، آیه114 و میزان الحکمه/ ج3 ص476 )، دانستم که تو را گرفتار کرده است، و چون داخل غار شدم صدای ناله را از دور شنیدم، خوشحال شدم و به سرعت به سمت تو آمدم.

پس از لحظه ای سکوت نیک ادامه داد: البته این راهی که آمدی، قبلا برای تو در نظر گرفته شده بود. اما به واسطه توبه ای که کردی این راه از تو برداشته شد (سفینة البحار) هر چند گناه سعی داشت تو را به این راه باز گرداند.

گفتم: توبه من به خاطر گناه بسیار زشت و بزرگی بود که انجام داده بودم.

گفت: این مسیر هم، راه بسیار وحشتناکی بود که اگر توبه نکرده بودی باید این مسیر را می گذراندی که علاوه بر اینکه طولانی و پرفراز و نشیب و دارای گلوگاه های تنگ و تاریکی است، از حیوانات گزنده و درنده ای که در مسیر است نیز در امان نبودی. پس آنگاه نیک دستم را گرفت و به سمت خویش کشید و گفت: حالا حرکت کن که بایستی به مسیر قبلی خود برگردیم و به راه ادامه دهیم.

هر طور بود بقیه راه را پیمودیم تا اینکه به محیط باز و وسیعی رسیدیم که باتلاق مانند بود و چون قدم در آن نهادم، تا زانو در آن زمین لجن زار فرو رفتم. نیک که به راحتی می توانست قدم بردارد، با دیدن وضع من به عقب برگشت و از من خواست که دستم را برگردن او آویزم، تا شاید کمکم کند.

دیگر تا دهان در باتلاق فرو رفته بودم و توان فریاد کشیدن و کمک طلبیدن نداشتم، که به ناگاه فرشته الهی پدیدار شد و طنابی را به نیک داد و گفت: این طناب را خودش پیشاپیش فرستاده، کمکش کن تا نجات یابد.

فرشته رفت و نیک بلافاصله طناب را به سمت من انداخت و از آنجا که دستهایم را بالا گرفته بودم توانستم طناب را چنگ بزنم و از آن مهلکه نجات یابم. وقتی باتلاق را پشت سر نهایدم از نیک پرسیدم: مقصود فرشته از اینکه گفت: طناب را خودش فرستاده، چه بود؟

نیک گفت: اگر به یاد داشته باشی، ده سال پیش از مرگت، مدرسه ای ساختی که اینک کودکان و نوجوانان در آن به تعلیم و تربیت مشغول اند، آن چه باعث نجات تو از این گرفتاری گردید، خیرات آن مدرسه بود که در چنین لحظه ای به کمکت آمد. ( تحف العقول/ ص243 و بحارالاتوار/ ج6 ب10)

پس از تصدیق حرف نیک با قیافه ای حق به جانب، گفتم: من پنج سال قبل از آن نیز مسجدی ساختم، پس خیرات آن چه شد؟

نیک لبخندی زد و گفت: آن مسجد را چون از روی ریا (سفینة البحار/ ج1) و کسب شهرت ساختی و نه برای خدا (میزان الحکم/ ج3 ص61 ) مزدش را هم از مردم گرفتی.

گفتم: کدام مزد؟! گفت: تعریف و تمجیدهای مردم، به یاد بیاور که در دلت چه می گذشت وقتی مردم از تو تعریف می کردند! تو خوشبختی آنان را بر خوشحالی پروردگارت مقدم داشتی. باید بدانی که خداوند اعمالی را می پذیرد که تنها برای او انجام گرفته باشد. (فهرست غرر/ ص92)

حسرت و ندامت از طرفی و خجالت و شرمساری از طرف دیگر، تمام وجودم را فرا گرفت و به خود نهیب زدم: دیدی چگونه برای ریا و خودپسندی، اعمال خودت را که می توانست در چنین روزی دستگیر تو باشد، تباه کردی؟!

منبع:کتاب سرگذشت ارواح در برزخ - اصغر بهمنی

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین طحان

سلام حاجی ج.ن نوکرم چاکرم مخلصم غلامم کوچیکتم کارت خیلی درسته لوطی مرام .یا علی

مهدی

سلام حاج آقا ممنون از مطالب خوبتون خیلی دلم برا اون مطالبتون و بحث هاتون تو دوره تنگ شده... خدا حفظتون کنه خدا کمک کنه که ما اعمالمون رو با ریا به باد ندیم...

هستی

سلام حاج اقا لطفا چند تا راه حل بمن بدین بلکه منم ی کم از ریا کاری هام کم بشه .پاینده باشید

marta

سلام موفق باشید آقای طلوع زیبا می نویسید

نسیمه

[گل][گل] ,•’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,,•’`’’’’[گل] -----------♥ ---------♥ --------♥ ------♥ ----♥ --♥ -♥ [گل][گل]•۩▓۩▬►♥*طلــوع خورشیـــد بـه روز شـد*♥►▬۩▓۩•✿[گل][گل] [گل]█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥♥۞♥[گل] ✿زیـبا ترین درود و سلام دوســـت عزیز. وپ زیــبای داری مــــوفـــق باشیــد✿ ✿اگر خــــواســتی بمـــن ســـر بــــزن منتظــــــر حضــــور سبــــــزت هستم✿ [گل]█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥♥۞♥[گل] [گل]*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸¸[گل] ♥ --♥ ----♥ ------♥ --------♥ ---------♥ -----------♥ •’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,,•’[گل]

نسیمه

[گل][گل] ,•’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,,•’`’’’’[گل] -----------♥ ---------♥ --------♥ ------♥ ----♥ --♥ -♥ [گل][گل]•۩▓۩▬►♥*طلــوع خورشیـــد بـه روز شـد*♥►▬۩▓۩•✿[گل][گل] [گل]█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥♥۞♥[گل] ✿زیـبا ترین درود و سلام دوســـت عزیز. وپ زیــبای داری مــــوفـــق باشیــد✿ ✿اگر خــــواســتی بمـــن ســـر بــــزن منتظــــــر حضــــور سبــــــزت هستم✿ [گل]█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥█♥۞♥♥۞♥[گل] [گل]*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸¸[گل] ♥ --♥ ----♥ ------♥ --------♥ ---------♥ -----------♥ •’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,,•’[گل]

حاج کربلایی مش قم عبدالعظیم سوریه حسین طحان

حاجی سلام چاکرم مخلصم نوکرم غلامم .....و الی.... حاجی جون شدیدن نیاز به طرح وایده های جدید فرهنگی در حوزه اوقات فراغت ومهارت آموزی نیازمندم مارو باچند تا کار بلد مثل خودت لینک کن دمت خیلی گرم.یاعلی

AOL

سلام حاجي جان مطلبتون خيلي خوب بود حاجي جان منم واقعا بدجوري با خودم درگيرم كه كارام خدايي نكرده از روي ريا نباشه...نيتم واسه ي كارام درسته ولي از اون موقع كه فهميدم ريا مثل مورچه سياه روي چادر خانمي در شب تاريك است خيلي برام قابل تامل شده كارام...

حاج کربلایی مش قم عبدالعظیم سوریه حسین طحان

سلام.حاجی جون به روح اعتقاد داری؟ تو روحت .............صلوات بابا دمت گرم رفتی مدینه؟ خیلی باحالی.... امشب شب آرزوهاست.برات آرزو میکنم تو بغل امام زمان شهید بشی خوب بود؟ دعامو دوست داشتی؟ اگه خوشت نیومد عوضش کنم مثلا ایشالا یه پراید قسطی بخری؟ فکر کنم این بهتر باشه هر جا هستی دعامون کن که بدجور دلم تنگ سیدالشهدا شده.دعام کن که دلم میخواد باز تو حرم سقا بگم :السلام علیک ایها العبد الصالح........یا علی