گفتگوی دوستانه

هر چه گفتیم غیر صحبت دوست ...... در همه عمـــر از آن پشـیمانیـــــــــم

 


چون که تنها ماند پورِ بوتراب
خواست احوالی از آن طفلِ رباب
کودکی آمد به نازی در برش
او که باشد جز سکینه دخترش


صبر او بر قلب دختر خانه کرد
زلف دختش را به دستی شانه کرد
گفت دختر سوی بابایش که باب
اشک اصغر می کند دل را کباب


دخترک با این سخن دل را ربود
اشک بابا را ز غم جاری نمود
رفت سوی دلبرِ‌دردانه اش
رفت نزد طفل در گهواره اش


گفت بابا دل ز عالم برده ای
دانم از فرط عطش پژمرده ای
می برم تا در بغل خوابت کنم
پیش دشمن تا که سیرابت کنم

 

 

 

آمد و اهلِ حرم مدهوش او
نور بود و ماه در آغوش او
آتشی بر جانِ لشکر می زند
مرغ او از تشنگی پر می زند


تا دهانش باز و بسته می شود
سخت بابا دل شکسته می شود
گفت با لشکر خطابی بی درنگ
آب شد از بهر او دل های سنگ


ای که صد مشکل به کارم می کنید
روز و شب از غصه زارم می کنید
فکر مرحم بر دلِ زخمی کنید
بر گل لب تشنه ام رحمی کنید


خشک گردیده دهان اصغرم
می زند آتش به جان و پیکرم
مردمان بی مرام و بی وفا
خود نخواهم قطره آبی از شما

 


 

یک نظر بر کام بی آبش کنید
غنچه ام گیرید و سیرابش کنید
جمله های شاه مانده نا تمام
برگرفته خصم تیری از نیام


ابن سعد دون به یک گوشه نگاه
حرمله را کرد غلطان در گناه
حرمله تیرش کمان را خانه کرد
اهل عالم را چنان دیوانه کرد


ناگهان دل عرصه ی آلام شد
طفل عطشان حسین آرام شد
داغ لیلی بر دلِ مجنون نشست
صورت مولایمان را خون نشست


خونِ او پاشید سوی آسمان
گفت شرحی با خداوند جهان
یک نظر بر ماتمم یزدان نما
طاقت این غصه را آسان نما


رفت پشت خیمه ها با اشک و آه
تا که در خاکش کند آن قرص ماه
خورده قبری کَند با چشم ترش
با نوک شمشیر بهرِ اصغرش


خواست تا انس و ملک مجنون کند
جان خود را در زمین مدفون کند
ناگهان آمد صدایی بی قرار
ناله ای از مادری چشم انتظار


صبر کن مولا دلم را خون مکن
من ربابم اصغرم مدفون مکن
صبر کن تا بوسه بر رویش زنم
بوسه بر آن کُنج ابرویش زنم


صبر کن تا در دلم گشتن شود
چشم من با دیدنش روشن شود
از چه رویی اصغرم دیر آمده
قطره ای از سینه ام شیر آمده

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمدرضا طلوع نظرات ()


Design By : Pichak