گفتگوی دوستانه

هر چه گفتیم غیر صحبت دوست ...... در همه عمـــر از آن پشـیمانیـــــــــم

در کتاب خویش چون حیّ قدیر
بندگان را گفت و لیبکوا الکثیر
خیز و شبها چشم دل بیدار کن
گریه از خوف خدا بسیار کن


چون بگرید مؤمن از خوف خدا
لرزه می‌افتد به عرش کبریا
گریه بر هر درد بی‌درمان دواست
چشم گریان چشمه فیض خداست


بهر گریه آدم آمد بر زمین
تا بود گریان و نالان و حزین
تو چه دانی ذوق آب دیدگان
عاشق نانی تو چون نادیدگان


گر تو این انبان زنان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
تو که یوسف نیستی یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش

تا نگرید ابر کی خندد چمن
تا نگرید طفل کی نوشد لبن
طفل یک روزه همی داند طریق
که بگریم تا رسد دایه شفیق


تو نمی‌دانی که دایه دایگان
کی دهد بی‌گریه شیرت رایگان

ادامه شعر در ادامه مطلب


گفت و لیبکوا کثیراً گوش‌دار
تا بریزد شیر فضل کردگار
چون خدا خواهد که غفّاری کند
میل بنده جانب زاری کند


ای خنک چشمی که آن گریان اوست
ای همایون دل که آن بریان اوست
از پی هر گریه آخر خنده‌ای است
مرد آخر بین مبارک بنده‌ای است


هر کجا آب روان سبزه بود
هر کجا اشک روان رحمت شود
تا نگرید طفلک نازک گلو
کی روان گردد زپستان شیر او


چون خدا خواهد که جان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
ای خدا زاری ز تو، مرهم ز تو
هم دعا از تو، اجابت هم زتو


هر که را خواهی ز غم خسته کنی
راه زاری بر دلش بسته کنی
وانکه خواهی کز بلایش واخری
جان او را در تضرّع آوری

رحمتم موقوف آن خوش گریه‌هاست
چون گرست از بحر رحمت موج خاست
تا نگرید طفلک حلوا فروش
بحر رحمت در نمی‌آید به جوش


مایه در بازار دنیا این زر است
مایه آنجا، اشک دو چشم تر است
آخرِ هر گریه ما خنده‌ای است
مرد آخر بین مبارک بنده‌ای است


گر رود چشمت ز گریه غم مخور
که گشاید در دلت چشم دگر
چون بگرید آسمان گریان شود
چون بنالد، چرخ یاربّ خوان شود


ای دریغا اشک من دریا بدی
تا نثار دلبر زیبا شدی
اشک کان از بهر او بارند خلق
گوهر است و اشک پندارند خلق


زور را بگذار و زاری را گزین
رحم سوی زاری آید ای مهین

مثنوی و معنوی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمدرضا طلوع نظرات ()


Design By : Pichak